مرحوم آقای قاضی چله‎‎های سنگینی برای شاگردانش تجویز می‎کردند. به ایشان گفتم: آقا! به شما هم دستور و ذکر خاصی می‎گفتند که انجام دهید؟ ایشان گفت: «بله، شاید باشد.»؛ ایشان می‎گفت: آقای قاضی اواخر این را چند بار تکرار می‎کردند: اگر کسی ترک معصیت کند، دقت کند که انجام ندهد، اگر به مقامات اعلی عالیه‎ای که برایش مقدر است نرسد، مرا نفرین کند. آقا می‎گفت: «وقتی رفتم پیش آقای قاضی، به من گفت که به چه کتابی مشغول هستید؟ گفتم پیش آقای شاهرودی سطح مشغول هستم.»
 

 می‎خواهیم به‎طور خاص به دوران جوانی مرحوم آیت‎الله بهجت بپردازیم.

دوران کودکی ایشان را نمی‎شود از دوران جوانی‎شان جدا کرد؛ البته خصیصه ایشان این بود که هرگز از خودشان نمی‎گفتند؛ و این را که در دوران کودکی چه کردم و چه شده بود بیان نمی‎کردند؛ به ندرت پیش می‎آمد که چیزی را با ما، در میان بگذارد؛ لذا مجبور بودیم با برنامه خاصی یا نقشه کشیدن از ایشان حرف بکشیم.

  از تولد ایشان شروع کنیم. برخی نقل‎ها راجع به نام‎گذاری ایشان مطرح کرده‎اند. تا چه اندازه درست است؟

پدر ایشان، در کودکی، بر اثر بیماری وبا یا طاعون در حال فوت بودند و همه از او سلب امید می‎کنند، که ناگاه ندایی می‎شنود که رهایش کنید، او پدر محمدتقی است. همین باعث به هوش آمدنش می‎شود و بهبودی کامل پیدا می‎کند، بزرگ می‎شود و ازدواج می‎کند. تمام این قضایا از ذهنش می‎رود؛ تا این‎که دو پسر به نام‎‎های «محمد مهدی» و«محمد حسین» و یک دختر به دنیا می‎آیند، هنگامی که پسر سومش می‎خواسته به دنیا بیاید، به یاد آن ماجرا می‎افتد؛ لذا اسم پسر سومش را محمد‎تقی می‎گذارد، اما این پسر در هفت سالگی در حوض خانه غرق می‎شود و از دنیا می‎رود. این مصیبت خیلی برای خانواده گران تمام می‎شود، نذر و نیاز‎‎های فراوانی می‎کنند تا خدا فرزندی عنایت کند که بماند. ناگفته نماند که مادر حاج آقا، خانمی صالح بوده است؛ طوری که از منزل تا مسجد سوره یاسین را از حفظ می‎خوانده است. حاج آقا بعد از حدود یک سال یا بیشتر که الان یادم نیست، بعد از محمدتقی به دنیا می‎آید؛ به‎خاطر همین اسمش را محمد تقی ثانی می‎گذارند. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی، طعم تلخ یتیمی را چشید و خواهرش او را بزرگ کرد.

 جریان «محمدتقی» و نام‎گذاری را خود ایشان قبول داشتند؟

یکی از آقایان از ایشان پرسید که آیا درست است در آن عوالم به پدر شما گفتند که ایشان را ر‎ها کنید، پدر محمد تقی است؟ گفت: «بله، یک محمد تقی بود که در هفت سالگی غرق شده است.» با این تعبیر می‎خواستند...

  به تعبیر ما بپیچانند.

البته برای ما مسلم شد که ایشان خودشان می‎دانند. درباره بعضی موضوعات هنگامی که اصرار می‎کردیم، می‎گفت قرار نیست که انسان هرچه را می‎داند، بگوید!

 به مادر صالح ایشان اشاره کردید. از کربلایی محمود، پدر آیت‎الله بهجت بگویید.

پدر ایشان از مردان مورد اعتماد شهر فومن بود و ضمن اشتغال به کسب و کار، به رتق و فتق کارهای مردم می‎پرداخت و اسناد مهم و قباله‎ها به امضای ایشان می‎رسید. وی اهل ادب و از ذوق سرشاری برخوردار بود و مشتاقانه در مراثی اهل بیت (علیهم السلام)، به‎ویژه حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) شعر می‎سرود؛ مرثیه‎‎های جان‎گدازی که اکنون پس از نیم قرن هنوز زبانزد است. از جمله این شعر: امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع/// صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است، مکن ای صبح طلوع.

 با توجه به این‎که ایشان از کودکی قرآن و ادبیات فارسی و علوم دینی را فراگرفته‎اند، آیا گزارش‎‎هایی از حالات دینی و معنوی ایشان در آن دوران دارید؟

ایشان ویژگی‎‎های خاصی را در دوران طفولیت داشتند؛ یکی از علاقه مندان آقا از مادرشان نقل می‎کردند که وقتی 10 ساله بودند، مسائل شرعی بانوان را با جدیت خاصی بیان می‎کردند. افرادی که در آن دوران با ایشان هم مکتبی بودند، می‎گفتند ایشان در مدرسه بسیار جدی بود و تمام بچه‎‎های هم مکتبی را منظم می‎کرد. در درس خواندن هم بسیار جدی وارد می‎شده است.وقتی بر فراز مسجد فومن اذان می‎گفته است صدای اذانش را همگان می‎شنیدند، علاقه شدیدی به اذان گفتن داشت؛ هنگام شهادت حضرت علی (علیه‎السلام) با سوز و گداز خاصی اذان می‎گفت.

  جرقه‎‎های اولیه نور و معنویت، چگونه یا به دست چه‎کسی درون ایشان زده شد؟

ایشان در همان زمان 10 سالگی‎شان، نیم ساعت قبل از نماز، پشت در خانه امام جماعت که سید بزرگواری بودند، حاضر می‎شدند و با هم به مسجد می‎رفتند. به احتمال قوی، از همین نماز‎ها و تقید خاص به نماز و عبادت است که جرقه‎‎های روشنایی انوار الهی در وجودش پیدا می‎شود و سلوک ایشان، به دست آن امام جماعت رقم می‎خورد. آقا نقل می‎کردند « من وقتی پدرم می‎رفت به دیدار امام جماعت، من هم با پدرم می‎رفتم»، پدرآقا طبع شعر عجیبی داشته و خود آقا هم قصیده‎ای داشته است آن را برای امام جماعت می‎خواند و مورد تشویق امام جماعت واقع می‎شود. ایشان مشوقش برای تحصیل و سیر عبودیتش را ادای یک نماز صحیح در کودکی و ذهن خالی شده از یاد غیر خدا می‎دانست که او را به‎سوی اهل بیت و خدایی شدن کشاند.

  یعنی از همان دوران کودکی، حالات معنوی را به‎همراه داشتند؟

وقتی رحلت کردند، در همان هفته اول یکی از آقازاده‎‎های علمای نجف آمد برای عرض تسلیت. مرا صدا کرد و گفت 50 سال پیش مطلبی شنیدم می‎ترسم با خودم دفن شود و کسی اطلاع نداشته باشد؛ بعد ادامه داد: آقای قوچانی به من گفت: «سر این‎که آقای بهجت از دیگران متمایز بود، یک کلمه بود؛ آن هم این‎که آقای بهجت سال‎ها قبل از بلوغش، چشمانش در اثر عبادت باز شده است.» دیگران در مراتب سیر معنوی باید پله پله بالا بروند اما ایشان چون سبک بود، پرواز می‎کرد. ایشان براثر عبادت، سالک مجذوب شده بود. این حرف را خیلی از ایشان می‎شنیدیم؛ ولی از آنجایی که «من» نداشت، باور نمی‎کردم. در صورتی که همه می‎گفتند آقا خودش را می‎گوید، می‎گفت: «کسی را می‎شناسم که از دوران کودکی، خدا توفیق معصیت به او نداد.»

  ماجرای عزیمت ایشان به کربلا چگونه بوده است؟

 قریب یک سال قبل از رفتن به کربلا، یکی از اعیان فومن اصرار می‎کند تا آقا را با هزینه خودش به کربلا ببرد و اجازه سفر آقا را از پدرشان می‎گیرند و حرکت می‎کنند، وقتی که به شهر همدان می‎رسند، یکی از اقوام آنان را مطلع می‎کند که مرز عراق و ایران را بسته‎اند و کسانی که می‎خواهند عبور کنند، حتما باید گذرنامه داشته باشند؛ لذا بر می‎گردند. هنگام برگشتن به قم می‎رسند، آقا نقل می‎کردند «بعد از زیارت به مدرسه فیضیه رفتم، در آن‎جا آشیخ محمد جعفر اراکی را دیدم که تفسیر جامعی از حوزه‎‎های قم و نجف را به من گفت و گفت که اگر می‎خواهی به‎جایی برسی، باید بروی نجف؛ چون حوزه علمیه قم تازه تأسیس شده و معلوم نیست که رضا‎خان اجازه درس خواندن را در ایران به شما بدهد یا ندهد.» بالاخره بعد از سفر ناموفق به فومن می‎رسند؛ با رایزنی یکی از اهالی فومن گذرنامه آقا را درست می‎کنند و مشکل عزیمت به کربلا مرتفع می‎شود. بعد از این است که با اطمینان قلبی بیشتر، تقریبا در 14 سالگی برای تکمیل دروس حوزوی عازم عراق می‎شود.

گویا که در کربلا دروس را با اهتمام و جدیت ویژه‎ای دنبال می‎کرده‎اند.

 ایشان از همان دوران کودکی و نوجوانی به درس خواندن علاقه‎مند بود و معتقد بود که طلبه باید چنان درس بخواند که بتواند در آخر سال استاد همان درس شود و همان کتاب را تدریس کند. اگر نتوانست دوباره باید برگردد بخواند و چون در کربلا از وجود اساتید برجسته‎ای بهره‎مند بود، با سرعت فوق العاده‎ای مشکلات درسی را برطرف کرد.

آشیخ علی گلپایگانی از شاگران آخوند خراسانی، یک روز برای وضو گرفتن به در حجره آقا می‎آید و به ایشان می‎گوید کتابِ «الکتاب» سیبویه را دارید؟ ایشان می‎آورد و همان جا بحث علمی آشیخ علی گلپایگانی با آقا بالا می‎گیرد. طلاب مدرسه بادکوبه‎ای کربلا به دور این‎ها حلقه می‎زنند و آشیخ علی سؤالی را که مدنظر داشتند از آقا می‎پرسند. وقتی که آقا جواب را می‎گوید، آشیخ علی گلپایگانی متوجه می‎شود که ایشان از چه علمیتی برخوردار هستند.

همان موقع عموی ایشان ساکن کربلا بودند، برخی از روی حسادتی که درباره آقا داشتند، جریان آشیخ علی گلپایگانی و آقا را خدمت عموی ایشان گزارش می‎کنند. این را از خود آقا شنیدم که می‎گفت: «خدا بیامرز عمو، دستش را زد روی دوشم و با تأسف گفت: چه آبرویی از ما برده‎ای.» و عبای خودش را به دوش می‎اندازد و می‎رود پیش آشیخ علی گلپایگانی برای عذر خواهی؛ اما آشیخ علی نه تنها احساس ناراحتی نکرده بود، بلکه می‎گوید بچه‎‎های خودم را سفارش کردم تا مانند او درس بخوانند و با او دوست بشوند.

غرض این‎که نظر ایشان این بود که طلبه باید درس با دقت تمام بخواند شود که از طرفی عمر گذشته‎اش را ضایع نکند و از طرفی دیگر پایه‎‎های علوم آینده‎اش را قوی سازد.

  در کربلا بیشتر از چه‎کسی تأثیر می‎پذیرفت؟

فرد خاصی مدنظر نیست. کربلا برای ایشان بهترین فتوحات را داشته است. درک بسیاری از مقامات عالیه از این ملجاء والا بوده است. همیشه می‎گفت وقتی که از نجف به کربلا می‎آمدم، احساس می‎کردم به وطنم بازگشتم.

جد و جهد علمی را که به آن اشاره کردید، در نجف هم دنبال می‎کردند؟

ایشان در نجف نیز توجه جدی به درس خواندن داشت. ایشان می‎گفت درس آقا ضیاء عراقی را مدتی شرکت کرده است ولی چون خیلی آرام پیش می‎رود، استاد را عوض می‎کند و بعد هم خود آقای قاضی برای درس فقه از ایشان دعوت می‎کند. ولی خودشان در این زمینه فرمودند: «وقتی که دو جلسه در درس‎شان شرکت کردم، دیدم آیات باب الصلوه را می‎خواند و زار زار گریه می‎کند؛ لذا درس را ترک کردم» به تعبیر ما پیش خودش گفته است که این، فقه نمی‎شود. البته خودایشان می‎گفت: «بعد از این‎که کلاس درس استاد را ترک کردم، ناراحت شدم.» ایشان در نجف خیلی محبوب و محترم بوده است، آقای شیخ محمد غروی نقل می‎کند که روزی ما از نجف به اتفاق برخی بزرگان با پای پیاده به طرف کربلا راه افتادیم. آنان در مسیر، گعده و مشاعره می‎کردند؛ ولی آقای بهجت به حال خودشان بودند.هنگام نماز صبح، همه با این‎که از نظر سنی از آقای بهجت بزرگ‎تر بودند، به ایشان اقتدا کردند.

مراودات ایشان با مرحوم آقای قاضی همواره مورد توجه است. ایشان چگونه با مرحوم آیت‎الله قاضی آشنا شدند؟

آقا در این زمینه می‎گفت: «زمانی که در کربلا بودم برادر آقای طباطبایی وقتی برای زیارت به کربلا می‎آمد، مهمان من می‎شد و او بود که اسم مرحوم قاضی را به من گفت.»

مرحوم آقای قاضی چله‎‎های سنگینی برای شاگردانش تجویز می‎کردند. به ایشان گفتم: آقا! به شما هم دستور و ذکر خاصی می‎گفتند که انجام دهید؟ ایشان گفت: «بله، شاید باشد.»؛ ایشان می‎گفت: آقای قاضی اواخر این را چند بار تکرار می‎کردند: اگر کسی ترک معصیت کند، دقت کند که انجام ندهد، اگر به مقامات اعلی عالیه‎ای که برایش مقدر است نرسد، مرا نفرین کند. آقا می‎گفت: «وقتی رفتم پیش آقای قاضی، به من گفت که به چه کتابی مشغول هستید؟ گفتم پیش آقای شاهرودی سطح مشغول هستم.»

شنیده بودم که مرحوم قاضی، برای کلاس‎‎های خصوصی‎شان خیلی سخت می‎گرفتند؛ به‎طوری که می‎بایست شرکت‎کنندگان در درس خارج مشغول بوده باشند، اما ایشان را به راحتی می‎پذیرند، در صورتی که هنوز در دوره سطح مشغول تحصیل بودند. معلوم می‎شود که از نظر علمی درخشیده بوده و او را فاضل گیلانی صدا میزده است.

 علت این نام‎گذاری چه بوده است؟

 علت نام‎گذاری را از ایشان پرسیدم، گفت: یک دفعه در جلسه درس آقای قاضی که خودشان مسلط به ادبیات عرب بودند و دیوان شعر عربی هم دارند، حدیثی را می‎خواستند بررسی کنند که گیر کردند. من گرفتم و خواندم، بلافاصله مرحوم قاضی گفتند: «أشهد أنک فاضل.» از آن به بعد، او را فاضل گیلانی میگفت. ایشان می‎گفتند که در کربلا هم‎مباحثه‎ای داشتم که به علوم غریبه آگاهی کامل داشت. یک‎بار سؤالی در رابطه با خودم کردم که آیا مجتهد می‎شوم یا نه؟ رفیقم گفت: بله مجتهد می‎شوی، به شرطی که به نجف بروی.

 نقل قول‎‎های مختلفی درباره نامه پدر آقای بهجت به ایشان و منع کردن‎شان از حضور در کلاس درس آقای قاضی می‎شود. می‎خواهیم اصل مطلب را از شما  بشنویم.

اصلا پدر آقای بهجت، آقای قاضی را نمی‎شناخت. مبنا باید مستند باشد. کسانی که استناد می‎دهند باید دقت داشته باشند، یکی از آقایانی که در درس آقای قاضی حاضر بوده است، در سفری که به مشهد مقدس می‎آید، تصادفا عموی مرا می‎بیند. بعد از آشنایی، به عمویم می‎گوید به پدرتان پیغام بدهید که مراقب آقای بهجت باشد. اگر مراقب نباشید احتمال دارد درویش شود. پدرش نامه‎ای برای آقا می‎نویسد؛ برداشت آقا از نامه این بوده که مستحبات را نباید انجام دهد. بعد هم پیش آقای قاضی می‎رود. آقای قاضی می‎گوید مشکلی نیست، شما فقط سکوت را انجام بده. نامه‎‎های بعدی این‎طور بوده که نماز شب را هم نخوان.خود ایشان می‎گفت: بعد آقای شیخ محمد حسین غروی(کمپانی) آمد و گفت هنگامی که می‎خواهی نامه بنویسی، نامه‎ات را بده در حاشیه‎اش چیزی بنویسم، ببینم پدرت چه مشکلی با نماز شب دارد. وقتی که من نامه را نوشتم، مرحوم کمپانی هم حاشیه‎ای نوشتند؛ ولی ظاهرا نپذیرفته بودند. بعد از این نامه مرحوم کمپانی می‎گوید می‎خواستم تند بروم دیدم که این، پسر من است، او هم پدر این است، چیزی نگفتم. بالاخره ایشان درس مرحوم قاضی را نمی‎رفتند و همچنان به روزه سکوت خود ادامه می‎دهند تا زمانی که پدرشان از دار دنیا می‎روند.

 با وجود این، طبق گزارش بزرگانی مانند مرحوم قوچانی و علامه طهرانی و دیگران، حالات معنوی خاصی در همان دوران داشته‎اند.

کار‎‎هایی مانند طی الارض و امثالهم برای عارف چیزی عادی است. مهم‎تر از همه این است که بصیرت داشته باشیم و به آن‎ها محل نگذاریم. اگر به ما یک فندک بدهند، به این و آن نشان می‎دهیم؛ چه برسد به این‎که چشم بصیرت یا طی الارض داشته باشیم. ایشان هیچ چیزی را اظهار نکرد، الا این‎که آقا وقتی وارد نجف می‎شوند 18 ساله بوده است. در مدرسه سید محمد هاشم یزدی که مدرسه تمیزی بود، حجره می‎گیرد. اندازه حجره‎ها به قدری کوچک بوده که خود آقا می‎گفت مریض شدم و آقای خویی و دیگران می‎آمدند جای نشستن پیدا نمی‎کردند. با این حال، هرگز نمی‎بینیم که آقا از وضعیت مدرسه گلایه داشته باشد. وقتی خود من رفتم مدرسه و حجره‎ها را دیدم، خیلی تعجب کردم. بهتر بگویم، احساس کردم که زنگی در نجف بین قبر و دنیا است نه این‎که بین دنیا و آخرت باشد. تقریبا به اندازه دو قبر بوده است